|
|
|
|
|
دو خبر:
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:39 توسط آریا یعقوب زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
داستانی از خودم: مهمانی با صدای زنگ ساعت چشمهاش باز شد. لبهی تخت نشست و ساعت را ساکت کرد. گرمای بعد از ظهر تابستان، خیس عرقش کرده بود. هنوز سرش سنگین بود. انگار اصلن نخوابیده بود. دوباره ساعت را نگاه کرد. باید کمکم آماده میشد. تا ساعت 6 که باید راه میافتاد، دو ساعتی وقت داشت. زیرپوش رکابی را از تنش درآورد و روی تخت انداخت. توی آینهی میز آرایش بدنش را برانداز کرد. دستی روی موهای سینهاش کشید و ماهیچههای سینهاش را منقبض کرد. باید دوش میگرفت. میدانست آن ساعت کسی توی خانه نیست، پس شلوارش را همانجا درآورد. حوله را روی دوش انداخت و سوت زنان وارد حمام شد. دستی به تهریش دو روزهاش کشید. باید صورتش را حسابی تیغ میانداخت. اینجور آدمها توی مهمانیهاشان با همه روبوسی میکنند. مرد و زن هم ندارد. از تصور اینکه با "خاطره" روبوسی کند، دلش غنج رفت. اندام فربه خاطره توی لباس شب! نیشخندی زد. تا به حال خاطره را در لباسی غیر از مانتو و شلوار دانشگاه ندیده بود. نگاهش که به تیغش افتاد، لبخند روی لبهاش ماسید. تیغش آنقدر کند شده که دفعهی قبل اشکش را درآورده بود. دوباره دستی روی تهریش زبرش کشید. "نه! زدنش کار این تیغ نیست. برادر به درد همین روزها میخورد دیگر!" در کمد حامد را باز کرد و بستهی تیغش را برداشت. "وای خدا!" خالی بود. "لعنت به این شانس!" به حمام برگشت و با همان تیغ کند صورتش را اصلاح کرد. شمرد. پنج جای صورتش را زخمی کرده بود. زیر دوش آب رفت. آب سرد بود. حتمن مادر قبل از بیرون رفتن حمام کرده بود. تنها مادر بود که با حمامهای یک ساعتهاش از پس سرد کردن آب بر میآمد. تنش را به سرعت شست و بیرون آمد. حوله را دور خودش پیچید و روی کاناپه لم داد. چقدر دلش چای میخواست. سعید میگفت توی مهمانی امشب بساط نوشیدنی هم به راه است. اما او نباید میخورد. اگر میخورد و سیاهمست میشد و بیجنبهبازی در میآورد چه؟ آنوقت باید آرزوی خاطره و کار توی شرکت پدرش را یکجا با خودش به گور میبرد. به ریسکش نمیارزید. طبق معمول سماور خاموش بود. انگار اگر او چای نمیخواست هیچ کس توی این خانه چای نمیخورد. آنوقتها که پدر زنده بود، این سماور یک لحظه هم از قل زدن نمیایستاد. سماور را روشن کرد. لباسهای زیرش را پوشید. چه لباسی بپوشد؟ کمد لباسش را باز کرد. پیراهن لاجوردی رنگ را برداشت و بو کشید. بوی عرق میداد. "این پیراهنها هم که همیشه نشستهاند!" پیراهن آستین بلند چهارخانه هم که امروز تنش بود و خاطره او را با آن دیده بود. چهکار کند؟ میماند پیراهن بنفش. آن هم که خاطره میگفت پوستش را تیره میکند. حسابی هم چروک بود. تیشرتهاش هم که هیچکدام به درد مهمانی نمیخورد. آها! باز هم کمد حامد! در عوض آن چند باری که حامد را از بی لباسی نجات داده بود. پیراهنهای حامد هم جز یک پیراهن کرم رنگ بوی عرق میداد. مادر انگار جدی جدی از شستن رختها استعفا کرده بود. تهدید میکرد که دیگر خسته شده و باید هر کس لباسهای خودش را بشوید، اما او و حامد جدی نگرفته بودند. پیراهن کرم را پوشید. کمی جذب بدنش بود اما از یقهی شق و رقش خوشش آمد. لبخندی زد و سعی کرد خودش را هنگامی که به پدر خاطره معرفی میشد تصور کند. " پدرجان! ایشان آقای رسولی هستند. یکی از درسخوانترین دانشجوهای ورودی ما. پدرشان همکار شما بودند. البته فوت کردهاند. راستی احتمالن نمی شناختیدشان؟" و دکتر خالصی هرگز دکتر رسولی را به یاد نمیآورد. همیشه روزی که گند این دروغ بالا بیاید، دلش را میلرزاند. شاید آن زمان آنقدر به هم علاقهمند شده باشند که دیگر برای خاطره فرقی نکند پدر او دکتر باشد یا معلم دبستان. کافی بود از خودش چهرهای موجه نشان دهد. آنوقت کمکم خاطره میتوانست صحبت کار کردن او را توی شرکت بازرگانی دکتر خالصی پیش بکشد. وای خدا! یک کار درست و حسابی توی یک شرکت درست و حسابی. آن هم وقتی هنوز دانشجوست. محشر میشد! جلو آینه چند ژست سینمایی گرفت و خودش را برانداز کرد. موهای تازه اصلاح شدهاش را با دست به هم زد و روی صورتش ریخت. "راستی شلوار چی؟" از روی جالباسی شلوار پارچهای چروکیدهای را برداشت. تازه شسته شده بود و فراموش کرده بود بدهدش خشکشویی برای اتو. مدتها بود که اتوی دستی ایراد پیدا کرده بود و تنها مادر میدانست چطور راه بیاندازدش. جز این، شلوار پارچهای دیگری نداشت. شلوارهای حامد هم که برایش تنگ بود. "باید هرطور شده اتویش کنم" اتوی برقی قدیمی را به برق زد. چراغش روشن شد. تا چای را بریزد و بنوشد اتو داغ شده بود. "اینکه ایرادی ندارد!" شلوار را پهن کرد و شروع کرد به اتو کشیدن. با اولین حقوقش یک دست لباس شیک و مارکدار میخرید. همیشه هم یکی دو تا تراول میگذاشت توی کیف پولش که دیگر دلش از خرید رفتن با خاطره نلرزد. دیگر هم لازم نبود سر ماه که شد با سر پایین و صورت سرخ از مادر خرجی بخواهد. دیگر مادر حامد را که دو سال کوچکتر بود و خرج خودش را در میآورد توی سرش نمیزد. "وای نه...!" شلوارپر شده بود از خطوط قهوهای روشن! اتو را برگرداند. از سوراخهای بخار اتو مایعی غلیظ به رنگ آهن زنگزده بیرون میریخت. شلوار را زیر شیر آب خیس کرد و سعی کرد ردها را پاک کند. اما زنگ چنان به خورد پارچه رفته بود که بعید بود با شستشوی کامل هم پاک شود. "لعنت به من و این شانس..." روی کاناپه نشست و سرش را توی دستها گرفت. نیم ساعت دیگر باید راه میافتاد. میدانست مهمترین چیز برای پدر خاطره به قول خودش "آنتایم" بودن است. چه کار میشد کرد؟ با ناامیدی سراغ کمد حامد رفت. تنها یک شلوار کتان کرم رنگ آنجا بود. باز خوب بود که رنگش به پیراهن میآمد! شلوار را پوشید. به سختی دکمهاش را بست. کمر شلوار تنگ بود و دو طرف باسنش کشیده شده و چین خورده بود. رد لباس زیر هم از روی شلوار پیدا بود. "کاریاش نمیشود کرد، دیگر وقتی نیست. باید با همین بروم..." دوباره شلوار را از پا درآورد و سعی کرد با کشیدن کمر شلوار کمی گشادترش کند. مجبور بود شلوار را بدون لباس زیر بپوشد. موهاش با همان حالت به هم ریخته خشک شده بود و حالت نمیگرفت. فرصت مسواک زدن هم نداشت. کمی خمیر دندان توی دهانش ریخت و با آب دهانش را شست. جوراب نویی را که خریده بود پوشید و جلو آینه ایستاد. سر تا پاش را برانداز کرد. پیراهن به تنش چسبیده بود و زیر بغلها از عرق خیس شده بود. فاق شلوار کاملن به پاهاش چسبیده بود. پوزخندی زد. لباسها را درآورد و همان پیراهن و شلوار جینی را که توی دانشگاه تنش بود، دوباره پوشید. رنگ و روی شلوار جین رفته بود و پیراهن هم حسابی چروک بود. کیفش را برداشت. چراغها را خاموش کرد و به سمت پلهها رفت. دوباره ایستاد. برگشت و به خودش توی آینه زل زد. سرش سنگین بود و درد میکرد. دلش میخواست بخوابد. دو عدد قرص مسکن خورد و به اتاقش رفت. کیف را به گوشهای پرت کرد. روی تخت دراز کشید و چشمهاش را بست. کاش خیلی زود خوابش میبرد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2:34 توسط آریا یعقوب زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
داستانی از خودم:
لذات فلسفه حدود یک ماه از روزی که خانم پ.معصومی در یکی از نمایندگیهای شرکت بیمهی آتیه مشغول به کار شده بود میگذشت. نمایندگی کد 6264 که متعلق بود به آقای فخار. نمایندگی آقای فخار از جمله نمایندگیهایی بود که مجوز صدور همه نوع بیمهنامهای را داشت. از بیمهی شخص ثالث و بدنهی اتومبیل گرفته تا بیمهی عُمر و حوادث و آتشسوزی. ضمنن آقای فخار سابقهای درخشان در صدور بیمهنامههای خاص داشت. بههمین دلیل مسئولان شعبهی مرکزی بیمهی آتیه همواره توجه خاصی به این نمایندگی فعال خود داشتند. آقای فخار بهتنهایی مبتکر چندین نوع بیمهنامهی جدید بود. مثلن بیمهی زناشویی؛ در این نوع بیمه، بیمهگزار با پرداخت حق بیمهی سالیانه، زندگی زناشویی خود را بیمه میکرد. شرکت بیمه هم متعهد میشد در صورت عدم موفقیت ازدواج و پیشامد طلاق، درصد زیادی از مهریهی زن را بپردازد. ویا بیمهی معاصی که آن را هم جناب فخار شخصن ابداع کرده بود. به این صورت که بیمهگزار در طول حیات خود حق بیمه را ماهیانه پرداخت میکرد و شرکت بیمه هم متعهد میشد پس از مرگ بیمهگزار و با استفتاء از مراجع، به اندازهی گناهان احتمالی شخص به نامش کارهای خیر انجام دهد! ایدههای جالبی است نه؟ هرچند، آن همه نبوغ در پس چهرهی نهچندان موجه آقای فخار پنهان شده بود؛ قد کوتاه و چاق با موهای جوگندمی نامرتب و تهریش همیشگی. سیگار هم که به یکی از اعضای همیشگی صورت ایشان بدل شده بود. اوایل تحمل فضای کوچک دفتر که همیشه هم مملو از دود سیگار بود برای خانم پ.معصومی سخت مینمود، اما حقوق نسبتن بالایی که آقای فخار به کارمندش میداد خانم پ.معصومی را مجاب کرد که ریههایش را به این نوع هوا عادت دهد! همانطور که گفتم دفتر کار آقای فخار چندان بزرگ نبود. یک اتاق چهار در پنج بود با پستوی کوچکی که حکم آبدارخانه را داشت. چهار صندلی برای نشستن مراجعین و دو میز و صندلی برای جناب فخار و کارمندش. در و دیوار دفتر هم پُر بود از پوسترهای تبلیغاتی انواع بیمه. خانم پ.معصومی داشت میزش را برای شروع کار مرتب میکرد که مرد میانسال وارد دفتر شد. _ عذر میخواهم، اگرسیگارتان را خاموش میکنید که بیایم تو وگرنه از همینجا برگردم! و خانم پ.معصومی با کمال تعجب دید که آقای فخار سیگارش را توی جاسیگاری له کرد! این تعجب زیاد را خیلی راحت میشد از چشمهای بادامی خانم پ.معصومی که گرد شده بودند و دهان نیمهبازش حدس زد. با اولین نگاه میشد فهمید مرد میانسال که خودش را آقای باسقی معرفی کرد با سایر مراجعین دفتر تومنی چند قران فرق دارد. قد بلند، نسبتن فربه، صورتی گرد و با دقت اصلاح شده، موهای مرتب، کت و شلوار طوسی رنگ گرانقیمت و بوی عطر گرانقیمتی که به محض ورود ایشان به دفتر بهسرعت بر بوی تند سیگار آقای فخار غلبه کرد. _ اگر اشتباه نکنم شما باید آقای فخار باشید. می خواستم در مورد... آقای فخار همانطور که از جا بلند شده بود با نزاکتی که کمتر به چهرهاش میآمد یکی از صندلیها را نشان داد: _ خواهش میکنم بنشینید و راحت باشید. بنده در خدمت شما هستم. خانم معصومی، لطفن از جناب باسقی پذیرایی کنید. نوشیدنی گرم میل دارید یا سرد؟ آقای باسقی روی یکی از صندلیها نشست و کیف چرمی کوچکش را روی میز گذاشت: _ فقط مقداری آب لطفن. البته آب معدنی! خانم پ.معصومی لیوانی آب را با پیشدستی به جناب باسقی تعارف کرد. آقای فخار پشت میزش نشسته بود و با نگاهی منتظر نوشیدن آقای باسقی را تماشا میکرد. _ خُب...من در خدمتتان هستم جناب باسقی. _ من از شرکت شما میخواهم اعتقاد من به خدا را بیمه کند! حق بیمهاش هم هر چهقدر باشد پرداخت میکنم! چشمهای خانم پ.معصومی دوباره و اینبار بیشتر از بار قبل گرد شد. آقای فخار طبق عادت همیشگیاش هنگام متمرکز شدن به چیزی، عینکش را توی دست گرفت و انتهای دستهاش را روی سبیل پُرپشتش کشید. _ میشود لطف کنید و توضیح بدهید که دقیقن چه چیزی را میخواهید بیمه کنید؟ آقای باسقی با لحنی بیحوصله که نشان میداد بار چندمی است که مجبور به توضیح دادن این موضوع میشود ادامه داد: _ ببینید آقای عزیز، بنده رییس چندین کارخانهی بزرگ و معتبر هستم و با لطف خدا هیچگونه نیاز مالی ندارم. تا این سن و سال هم فقط کار کردهام و در واقع زندگی من جز کار چیز دیگری نبوده. بنابر اتفاقی که نیاز نمیبینم برای شما توضیحش دهم انگار از خواب چندین و چند ساله بیدار شدم... آقای فخار همانطور که به حرفهای جناب باسقی گوش میداد بیاختیار سیگاری را از جعبه بیرون آورد اما با دیدن چشمغرهی خانم پ.معصومی و سکوت آقای باسقی آن را سر جایش گذاشت. _ عرض میکردم...انگار تازه فهمیدم چه چیزهای مهمتری توی زندگی آدم هست که باید تا فرصت هست بهشان رسیدگی کرد... _ بله! کاملن با شما موافقم، گاهی ما آدمها آنقدر غرق کار میشویم که یادمان میرود به دنیا آمدهایم که زندگی کنیم... آقای باسقی که چندان هم از پریدن آقای فخار وسط حرفش راضی بهنظر نمیرسید ادامه داد: _ من در خانوادهی معتقدی بهدنیا آمدهام و خودم هم همواره در طول زندگی به خدا و دینش پایبند و معتقد بودهام. اگر تحقیق کنید خودتان متوجه میشوید که بنده هزینههای زیادی در راه دین خدا صرف کردهام که باید هم میکردم چون هر چه دارم از اوست. چند وقتی است در اثر تغییری که در من ایجاد شده تصمیم گرفتهام اعتقادم را از حالت تقلیدی خارج کنم و آن را به اعتقادی تحقیقی بدل کنم. طبق تحقیقاتی که کردهام این نوع اعتقاد بسیار ارزشمندتر و پُرارجتر از نوع تقلیدی است. بههمین منظور هم کلی کتاب فلسفه خریداری کردهام و چندین استاد فلسفه را هم به عنوان معلم استخدام کردهام... آقای فخار که گویا تازه موضوع برایش جالب شده بود با اشارهی سر به خانم پ.معصومی فهماند که در دفتر را ببندد. معمولن وقتی مشتری نان و آبداری به دفتر میآمد این کار را میکرد تا هم محیط دفتر ساکتتر شود و هم مشتریهای گذری مزاحم بازاریابی ایشان نشوند. _ خُب جناب باسقی چه کمکی از دست من برمیآید؟ _ از آن جایی که شنیدهام وارد شدن به وادی فلسفه ممکن است پایههای اعتقادی آدم را ضعیف کند و اساتید فلسفه هم همین هشدار را به من دادهاند و از طرفی هم نمیتوانم از تصمیمی که گرفتهام منصرف شوم از شرکت شما میخواهم اعتقاد من به خدا را بیمه کند تا در صورت از دست دادن اعتقادم این همه سال زحمت و هزینهای که در راه اعتقادم صرف کردهام بیهوده نبوده باشد! هزینهاش هم هرچهقدر باشد میپردازم! متاسفانه هیچکدام از شرکتهای بیمهای که تا بهحال بهشان مراجعه کردهام حاضر به این کار نشدهاند. دوستی شما را معرفی کرد. امیدوارم بتوانید کُمکم کنید. نگاه متعجب خانم پ.معصومی بین چهرهی سرد آقای باسقی و چهرهی هیجان زدهی آقای فخار در رفت و آمد بود. آقای فخار که سعی میکرد هیجانش را مخفی کند گفت: _ باید به شما مژده بدهم که درست آمدهاید. از اول هم باید میآمدید همینجا. اصلن کار من کمک به انسانهای آینده نگری مثل شماست. متاسفانه قوانین بیمهی ما بسیار محدود و قدیمی است و نمیتواند جوابگوی اشخاص دقیقی مثل شما باشد. اما من به شما قول میدهم شرکت را راضی به این کار کنم. حدس میزنم مشکل شرکتهای بیمه با بیمه کردن شما در این باشد که نمی توانند خسارت دقیق و قابل محاسبهای را برای از دست دادن اعتقاد محاسبه کنند. درست است؟ _ دقیقن همینطور است. متاسفانه مبالغی که پیشنهاد میدادند یا خیلی کم بود و یا اساس محاسبات درستی نداشت و مرا قانع نمیکرد که این مبلغ میتواند خسارت وارده به من را جبران کند. من با پرداخت حق بیمهی زیاد مشکلی ندارم، اما باید اطمینان داشته باشم که خسارت من جبران خواهد شد. محاسبهی خسارت مالی کار دشواری نیست اما مشکل من محاسبهی خسارتی است که در صورت عدم اعتقادم به خدا پس از مرگ به من وارد خواهد شد! بهنظر شما عذابی که من ممکن است متحمل شوم چهقدر میارزد؟ آقای فخار همانطور که با دستهی عینکش ور میرفت به فکر فرو رفت. آقای باسقی هم که حرفهای آقای فخار امیدوارش کرده بود، انگار که تازه آرامش پیدا کرده باشد به صندلی تکیه داد. خانم پ.معصومی هم به کتاب لذات فلسفه که یکی از دوستانش بهش معرفی کرده بود تا بخواند و او هم در ساعات بیکاری توی دفتر آن را میخواند، خیره شد و به فکر فرو رفت. بالاخره آقای فخار سکوت را شکست: _ من یک پیشنهاد دارم. گمان میکنم هم شما را راضی کند و هم شرکت بیمه را! همهی نگاهها به دهان آقای باسقی دوخته شد. _ من شرکت بیمه را متقاعد میکنم در ازای دریافت حق بیمهی ماهیانه که طبیعتن کم هم نخواهد بود متعهد شود خسارت شما را جبران کند. البته همانطور که میدانید باید یک سری تحقیقات دقیق از شرایط و گذشتهی شما توسط شرکت انجام شود. این جزو مراحل اداری کار است. _ خسارت من در صورت از دست رفتن اعتقادم چهطور محاسبه میشود؟ _ خیلی ساده! در صورتی که شما اعتقادتان را به خدا از دست بدهید و البته متخصصان و روانشناسان شرکت بیمه با استفاده از جدیدترین دستگاههای دروغسنج این موضوع را تایید کنند، شرکت بیمه کل هزینهای را که شما در طول عمر برای مراسم گوناگون مذهبی و یا امور خیریهی مذهبی پرداخت کردهاید محاسبه و به شما پرداخت خواهد کرد. ضمنن برای اینکه شما دچار عقوبتهای پس از مرگ نشوید شرکت حاضر است هزینهی فریز شدن شما را توسط یکی از شرکتهای معتبر بپردازد. در اینصورت شما پیش از مرگ منجمد میشوید و هر زمان فلسفهای جدید که قادر به معتقد کردن دوبارهی شما به خداوند باشد پدید آمد، شما بهحالت عادی بازگردانده میشوید تا دوباره معتقد شوید! شک ندارم شرکت با این موضوع موافقت میکند. چون با تبلیغ این نوع بیمه افراد زیادی خواهند بود که متقاضی چنین بیمهای باشند. درآنصورت این نوع بیمه برای شرکت توجیه اقتصادی هم خواهد داشت. چطور است؟ دوباره سکوت دفتر را فرا گرفت. خانم پ.معصومی همچنان به کتاب لذات فلسفه خیره مانده بود. حتا پس از آنکه آقای باسقی با خوشحالی دفتر را ترک کرد تا بههمراه مدارک بازگردد و آقای فخار هم پیروزمندانه سیگاری روشن کرد، خانم پ.معصومی چشم از کتاب بر نداشته بود.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 1:53 توسط آریا یعقوب زاده
|
|
||